ّ
لوکس بلاگ
موضوعات آخرین نظرات بچه ها آخرین نطرات![]() پاسخ:سلام عزیزم عاشقان ماه، ملکه هفت روزه، ملکه کی ، نقاشی مهتاب روی ابرها. ملکه اهنین - 1400/6/2 ![]() پاسخ:ممنون از شما - 1400/6/2 ![]() حتما ی خبر از خودت بهم بده عزیزم پاسخ:سلام عزیزم قربون خانمی خوبم زیاد دیگه به وبلاگ سر نمی زنم مثل خونۀ ارواج شده فدات خانمی هستم سرم شلوغه کتابامه - 1400/5/17 ![]() به نظر منم این سریال دوست داشتنی خیلی خوبه من همه ی قسمت هاش رو در شبکه ی ۵ نگاه میکنم حتی شده تا نصفه شب بیدار میمونم تا ببینم و هر شب لحظه شماری میکنم ساعت ۱۱ بشه (یعنی در این حد فیلمش رو دوست دارم) ممنون ازکارگردان و بازیگران و تهیه کننده ی این فیلم. بهراد ایمانی ۱۲ ساله از تهران پاسخ:سلام اقا بهراد خوشحالم دوستش داری و ممنون از نظرت - 1400/5/4 ![]() من به تازگی دوباره زایمان کردم این یکی هم پسره مشغول اینم خخخخخ پاسخ:سلام نرگس جان ای جانم مبارک باشه به سلامتی. من که کلا از فاز سریال فعلا بیرون اومدم . یه مدت رفتم سراغ کتاب و یه مدت سراغ سریال باقی ملل. خوشحال شدم عزیزم. قدمش با روزی و با برکت - 1400/3/25 ![]() پاسخ: دقیقا همینه. داستان پررنگی که نداشت همین دو تا پسر بچه داستان رو کشوندن تا پایان. من که تا بهم رسیدن ذوقم پرید. اما بازم به عشق شخصیت اصلی ادامه دادم. ممنون از نظرت - 1400/3/10 ![]() سریال موشو دیدی؟رکورد لایک رو در پرومویز شکونده من که بشدت خوشم اومد عالی بودو کلا پشم ریزان حتما ببینش اگه ندیدی منظر نقدت هستم پاسخ:سلام نرگس گلی کجایی دختر دلم برات تنگ شده بود. نه ندیدم خیلی وقته اصلا سراغ سریال نیومدم. اخرین سریالی که دیدم بریجرتون ها بود که دوست داشتم حالا دارم کتاب می خونم. باشه دیدم حتما ممنون از محبتت . - 1400/3/8 ![]() تمام و کمال موافقم...در کل برای اوقات فراقت خوبه ولی با توجه ب نمرش انتظار بیشتری داشتم پاسخ:وای اقا سید شمایید؟ چقدر خوشحال شدم از نظرتون. کجایید ؟ چه می کنید؟ خیلی وقته خبری ازتون نداشتیم. خوشحالم هنوز تو این حیطه هستید. من که خیلی وقته از کره اومدم بیرون رفتم سراغ کشورهای دیگه. تو این مدت کلی اتفاق افتاد و همه چی تغیر کرد. وای یه لحظه پیغامتون رو دیدم یاد گذشته ها افتادم. بله سریال خوبی بود. من با پایانش مشکل داشتم و مقدمه چینی زیادش. ممنون از نظرتون - 1400/2/25 ![]() پاسخ: من خودم ندیدم اما از من میشنوی اگه مطرح نیست و کمتر کسی سریال رو دیده ریسک نکن. اگر هم میخوای ببینی دو سه قسمت اول باید اگه راضی بودی بقیه اش رو بگیر من اولین سریالی که از بوگوم یادمه یه سریال جنگی بود که به عنوان برادر شخصیت اصلی بازی کرده بود فکر کنم ماسک بود - 1399/12/27![]() پاسخ: بذار یه تیتر می زنم اضافه می کنم کاری نداره - 1399/12/25 |
نوشته شده به دست Moon shine
اس ![]() سلام دوستان عزیز.شقایق جون دیروز سوال جالبی راجب سریال افسانه ها پرسید و این حرفی که زد حرف خیلی از کسایی بود که سریالو دیدن و من حتی توی سایتای خارجی هم دیدم یه سریا همون حرفارو زده بودن و یه جورایی براشون مبهم بود یه چیزایی.منم درجواب شقایق جون و همه ی دوستانی که این سریالو دیدن یا دارن میبینن یا در اینده خواهند دید این متنو نوشتم و البته اولش یه کامنت در جواب شقایق جون بود ولی دیدم خیلی طولانی شد دیگه به صورت یه پست جدا گذاشتمش.اما من به همه ی کسایی که قصد دیدن این سریالو دارن یا دارن میبیننش یا حتی قبلا دیدنش توصیه میکنم این متنو بخونن تا ابهامات احتمالیشون بر طرف بشه تا حد امکان. خیلی خب اول از همه هم کامنت شقایق جون رو میزارم که بدونین سوال چی بوده که جوابش شده این متن
و یکی ازایراداتم كه به نظرم مشكل سریال به نظر میاد اینكه هم دختره هم پسره بعد از شروع رابطشون یوهو خیلی تغییر شخصیت دادن، به خصوص دختره. پسره از حالت مقتدر آروم شبیه پسر بچه های گوگولی شده دخترم كه دیگه خیلییییییی آروم شده، دلم میخواست یكم از اون شر و شیطوونیش رو حفظ میكرد و گه گانی به شیطنت یه كرمی رو پسره میریخت. منطقیش هم همینه آدما نمیتونن یوهو انقدر تغییر شخصیت بدن
و این هم از جواب من حقیر
راجب ایرادت که در مورد تغییر شخصیت یهویی دختره و پسره گفتی. اول در مورد دختره میگم که گفتی خیلی تغییر کرد و اروم شد و این تغییر یهویی و غیر منطقی بوده اما من موافق نیستم.و دلایلم رو هم الان اون پایین میگم برات.
اول اینکه تغییر شخصیت دختره از نظر من اصلا هم یهویی نبود.میدونی چیه شقایق جون به نظرم تو به دوره های زمانی که توی این سریال گذشت خیلی توجه نکردی .اگه دقت کرده باشی دختره اول سریال یه دختر جوون 19-20 ساله بود که پر بود از شور و شوق جوونی و حسابی شرو شور بود و هدفش این بود که دنیا رو پر کنه از صلح و ارامش اما بعد اون اتفاقی که براش افتاد 5 سال گذشت و دختره رهبر فرقه ی خودش شده بود و یه 5-6 سالی بود که فرقه ی خودش رو بنا کرده بود و رهبریش میکرد و اون موقع یه دختر بی نهایت سرکش و مقتدر و طغیانگر بود که هدفش فرمانروایی جهان بود و بس ولی بعد ش اونطوری مرد و 5 سال دیگه طول کشید تا بتونه به عنوان یه روح برگرده و بعد از برگشتش هم مدت زیادی به عنوان شین ژی یان زندگی کرد و بعد کلی بالا پایین تونست برگرده تو بدن خودش و به جایگاه خودش برگره و اگه بخوای جمع این سال هارو حساب بکنی تقریبا یه 10-12 سالی میشن بنا براین اون ژائو یائویی که الان برگشته بود دیگه یه دختر جوون و خام 20 ساله ی زودباور یا اون دختر 25 ساله ی طغیانگر و خودخواه و خونریز و بی رحم نبود بلکه یه زن عاقل و با تجربه ی 32 ساله بود که خیلی چیزارو از سر گذرونده بود و خب طبیعتا از زنی که توی دهه ی 30 سالگی زندگیشه نمیتونی انتظار داشته باشی که مثل یه دختر 20 ساله رفتار کنه.و این قضیه ی بالا رفتن سن و سال و پخته تر شدن راجب لی چن لن هم دقیقا صدق میکنه اونا هر دوشون اول داستان دختر و پسر نوجوون و معصومی بودن که با گذشت سال ها کم کم تبدیل شدن به دوتا ادم قوی و مقتدر و با ابهت که خب یه وقتایی حسابی قدرت نمایی میکردن و اما باز هم با گذر زمان و تجربه هایی که توی این سال ها و کنار همدیگه کسب کرده بودن تبدیل شدن به زن و مرد عاقل و با تجربه ای که دیگه به اندازه ی روزای جوونیشون تند و تیز و زود جوش نبودن.عاقل شده بودن صبور شده بودن و از همه مهمتر اینکه راه و رسم عاشقی رو یاد گرفته بودن و فهمیده بودن که ارامش به معنی قدرتمند بودن نیست به معنی فرمانروایی جهان نیست بلکه ارامش یعنی کنار هم بودنشون یعنی همون لحظه های اروم و بی دغدغه ای که کنار همدیگه میگذروندن.
و اما شنیدی که میگن کمال همنشین در من اثر کرد؟ این دقیقا مصداق ژائو یائو و ژی یانه ژائو یائو مدت زیادی رو با ژی یان گذروند و رابطشون در حدی به هم نزدیک بود که به قول خودشون مشترکا از یه بدن و یه چهره استفاده میکردنو شب و روز کنار همدیگه بودن.و ژی یان یه دختر خوش قلب و اروم و ساکت بود و طبیعتا ژائو یائو بعد از وقتی که با ژی یان گذروند خیلی از رفتاراش تا حدودی عوض شدن و این قضیه تو تغییر خلق و خوی ژائو یائو اصلا بی تاثیر نبود و به نظرم تغییر شخصیت ژائو یائو اصلا هم یهویی نبود و اگه دقت کرده باشی تقریبا توی قسمتای 30-31 به بعد میشد این تغییر رو کم کم توی شخصیتش حس کرد مخصوصا توی قسمت 30 وقتی که کنار پسره بود و این تغییرات کم کم جمع شدن و شخصیتش رو عوض کردن البته به نظر من طرز حرف زدنش طرز راه رفتنش و حتی طرز ایستادنش هیچ تغییری نکرد تا اخرش اما خب طبیعتا رفتار و اخلاقش تغییرات زیادی کرد که دلیل اصلیش رو هم میگم.
و اما یه چیز دیگه که باعث تغییر ژائو یائو شد این بود که اون بعد از برگشتن به بدن خودش قدرتش رو تقریبا از دست داده بود و ضعیف شده بود و همین قضیه باعث میشد که نتونه اون ادم سابق باشه و اینا درواقع همش تنبیه و تاوان خطاها و اشتباهات گذشته ی ژائو یائو بود.من قبلا هم تو بخش تحلیل شخصیتها گفته بودم که قهرمانی این سریال پر از اشتباهات ریز و درشتی ان که به موقع اش باید واسشون تاوان پس بدن و گاهی وقتا هم تاوان سختی پس میدن.ژائو یائو هم با از دست دادن قدرت و سلامتیش داشت تاوان اشتباهاتشو پس میداد.تاوان اون همه خونی که ریخته بود تاوان اون همه طغیانگری و کشت و کشتاری که راه انداخته بود تاوان اون همه جنگ افروزی و سلب اسایش وارامش مردم.تاوان بی رحمی هاش و خطاهایی که در گذشته مرتکب شده بود.اون قدرت و سلامتیش رو از دست داد و خیلی طول کشید تا دوباره بتونه اون قدرت و سلامتی رو به دست بیاره تقریبا تا قسمتای اخر دتاستان طول کشید و خب وقتی یکی قدرت و سلامتیشو از دست میده طبیعتا دیگه نمیتونه اون ادم سابق باشه و اون کارای قبلو انجام بده و مجبور میشه اروم تر بشه و به یه نفر دیگه اتکا کنه.این سریال نموونه ی بارز از هر دست بدی از همون دست پس میگیری بود.یادته ژائو یائو تو روز عروسی خدای طلایی با همسرش وارد شد و اون غوغا رو به پا کرد و نه تنها عروسیشون رو به هم زد بلکه خدای طلایی رو هم کشت و بهترین روز زندگی اون دو نفر رو خراب کرد و اما دقیقا همین بلا تو روز عروسی خودش هم سرش اومد و توی روز عروسیش که این همه انتظارش رو کشیده بود و بهترین روز زندگیش بود اون جیانگ وو اومد و اونجوری همه چیزو خراب کرد درسته اون خدای طلایی و زنش نصف حقشون هم نبود ولی خب به هر حال دنیا دار مکافاته هر کاری با هر کسی بکنی عینا اون بلا سر خودت میاد یه روزی رست مثل بلایی که سر ژائو یائو اومد و من اون لحظه به خودم گفتم این سریال نمونه ی بارز جزا و عمله خدایی.خلاصه که منظورم این بود که ژائو یائو به خاطر ظلم های گذشتش قدرتش و سلامتیشو از دست داد و تا اخرای سریال نتونست اون ادم مقتدر سابق بشه.
و یه مورد دیگه هم که هست اگه یادت باشه بالاتر بهت گفتم که ژائو یائو الان دیگه یه زن 32 ساله ی عاقل و بالغ بود زن 32 ساله ای که خیلی چیزا از سر گذرونده بود و شخصیتش خیلی بالا و پایین داشت و تو این سال ها بار ها شخصیتش تغییر کرده بود.میدونی چیه شقایق ادما وقتی سنشون بالاتر میره بیشتر به گذشته ها فکر میکنن و بیشتر اوغات با خودشون خلوت میکنن و به اون چیزی که یه زمانی بودن فکر میکنن.به اهداف و ارزوهایی که داشتن.به رویاهای بر باد رفته اشون.به چیزی که میخواستن بشن و نشدن.ژائو یائو هم همینطور بود و با بالا رفتن سنش گه گاهی به گذشته ها میرفت و به اون دختر بچه ی ساده و معصومی که یه زمانی بود فکر میکرد به رویاهایی که اون دختر بچه داشت به ارزوهای پاک و قشنگ و معصومانه ای که اون دختر ساده داشت و همشون به خاطر ظلم یه شیطان عوضی به اسم خدای طلایی نابود شدن و از بین رفتن.به پدر بزرگش فکر میکرد و به قولایی که به پدر بزرگش داده بود به فداکاری که پدر بزرگش واسش کرد به همه ی اون حرفا و باور های قشنگ قشنگی که اون روزا داشت.مخصوصا از وقتی که کنار دختر ساده ای مثل ژی یان قرار گرفت دختر بی شیله پیله و زودباور و دلداده و ساده ای که در ظاهر یه دنیاااا با ژائو یائو تفاوت داشت و نقطه ی مقابل اون بود اما در واقع خیلی شبیه ژائو یائوی گذشته بود.ژائو یائویی که شاید جز خودش و لی چن لن کسی نمیشناختش و دیگران اصلا خبر نداشتن که یه روزی همچین ژائو یائویی هم وجود داشته حتی خودش هم سالها بود که اون دختر رو فراموش کرده بود.شقایق ژائو یائو از اولش یه دختر طغیانگر بی رحم نبود ژائو یائو دختر خوش قلبی بود که میخواست فرقه ی خودش رو تاسیس کنه و با همه ی مردم خوب و مهربون باشه. میخواست واسه مردمش زمین کشاورزی بخره و بزاره رو پاهای خودشون بایستن.اون میخواست تفکر و دیدگاه مردم دنیارو نسبت به خودش و فرقه اشون عوض بکنه و کاری بکنه که همه بفهمن اونا اصلا ادمای بدی نیستن .میخواست محبت و مهربونیش رو به همه نشون بده و کلی کار خوب تو زندگیش انجام بده( ببین چقدر رویاهاش پاک و صادقانه و قشنگ بودن) اما متاسفانه اون درست تبدیل شد به نقطه ی مقابل رویاهاش.درست بر عکس رویاهاش شد و در جهت خلاف رویاها و ارزوهاش حرکت کرد دقیقا تو نقطه ی مقابل رویاهاش ایستاد و خیلی سخته که ادم بشه اون ادمی که نمیخواد حالا اون ادمی که بهش تبدیل شدیم هر چقدر هم که میخواد قدرتمند و با ابهت باشه ولی بازم خود واقعی ادم نیست و وقتی سن یه نفر بالاتر میره کم کم به این چیزا فکر میکنه و این که تبدیل شده به چیزی که خیلی از رویاهاش دوره اذیتش میکنه وازارش میده.این اتفاق دقیقا برای ژائو یائو افتاد و اون بعد از فکر کردن به گذشته ها و بعد از باتجربه شدن و عاقل شدن تصمیم گرفت برگرده تو مسیری که خیلی وقت بود ازش خارج شده بود.مسیر رویاهاش.تصمیم گرفت این بار واقعا اون ادمی بشه که رویاشو داشت تصمیم گرفت این بار ارزو ها و اهداف واقعیشو دنبال کنه و بنابراین اروم تر شد. مهربون تر شد یا به قول خودت ملیح تر شد و از همه مهمتر بزرگ تر شد.
![]() واما در نهایت میرسیم به اصلی ترین و بزرگترین دلیل تغییر ژائو یائو یعنی ((عشق)) دقیقا همون چیزی که کل سریال رو پایه ی اون میچرخید و ادما چه خوب و چه بد این گوهر وجودی رو درون خودشون داشتن و بارز ترین خصوصیت سریال و بزرگترین دلیل کارا ونیروی محرکه ی شخصیت های سریال بود و تقریبا اکثر تصمیمات همه ی شخصیت ها تحت تاثیر همین نیرو بود و بزرگترین چیزی بود که باعث تغییر ادمای سریال میشد و مسلما ژائو یائو و لی چن لن هم هم نه تنها از این قضیه مستثنی نبودن بلکه بیشتر از هر شخصیت دیگه ای تحت تاثیر این احساس بودن و کارا و رفتاراشون وحتی شخصیتشون به خاطر این احساس عوض شد.
میدونی چیه شقایق ژائو یائو تا قبل از اینکه عاشق بشه تنها هدف زندگیش کشتن خدای طلایی و فرمانروایی جهان و افزایش روز به روز قدرتش بود.در حدی که توی یکی از دیالوگاش میگه حتی اگه بمیرم سینه خیز از جهنم میام بیرون و با همون جنازه و استخونای خشک شده ام لو مینگ ژوان رو( خدای طلایی) نابود میکنم.ببینین دیگه چقدر وجودش پر از کینه و نفرت و عصبانیت بود.اما همین دختر بعد از عاشق شدن و بعد از ازدواجش به لی چن لن میگه من به دنیا نیومدم که لو مینگ ژوان رو بکشم من به دنیا اومدم که تورو نجات بدم(هم اشاره داره به اون روزی که ژائو یائو لی چن لنو از میدون اعدام نجات میده و هم منظورش اینه که الان تنها کسی که برام مهمه تویی نه لو مینگ ژوان و کینه ام از اون و تا اخرش کنارت هستم).ژائو یائو تا قبل از عاشق شدنش تنها چیزی رو که چشمش میدید قدرت و فرمانروایی بر دنیا بود.اون یه دختر بی پروا و جسور بود که بعد از پدر بزرگش دیگه هیچ چیزی برای از دست دادن نداشت و از هیچ چیزی هراسی نداشت و بنابراین برای افزایش قدرتش با هر کسی حاضر بود در بیوفته و هر کار خطر ناکی رو انجام بده چون چیزی نداشت که از از دست دادنش بترسه و به خطر افتادنش تهدیدی براش باشه اما بعد از اینکه عاشق شد همه چیز فرق کرد اون حالا دیگه کسی رو داشت که با تمام وجودش عاشقش بود و نمیخواست یه خراش بهش بیفته.حالا اون برخلاف سابق چیزی واسه از دست دادن داشت و همیشه از اینکه یه روزی دیگه اون ادمو نداشته باشه میترسید و بزرگترین هدفش شده بود محافظت کردن از اون ادم و بودن در کنارش.ژائو یائو و لی چن لن یه جورایی هم قوت قلب همدیگه بودن و هم نقطه ضعف همدیگه.ژائو یائو تا قبل از اینکه عاشق بشه وجودش پر از کینه و نفرت و انتقام جویی بود در حدی که بدون اینکه واقعیت رو بدونه حتی از لی چن لن هم میخواست انتقام بگیره و مدام فکر میکرد همه بهش خیانت کردن و دنیا جای کثیفیه که پر از ادمای عوضیه.اون خیلی وقت بود که دیگه زیبایی های دنیا رو نمیدید .عشق رو نمیدید.محبت رو نمیدید.کینه و انتقام ونفرت چشماشو گرفته بود و چیزای مهمتر از قدرت و انتقام جویی رو نمیدید.باورش به عشق و دوست داشتن خیلی وقت بود که مرده بود و فکر میکرد مهمترین چیز دنیا قدرتمند شدنه دلش فقط به همون به دست اوردن شمشیر وان جون و قدرتمند شدن خوش بود و فکر میکرد خوشبختی و اسایشش توی قدرتمند شدنشه بنابراین یه دختر تند خو و بی رحم و غاصب بود که اسمش هم یه شهر رو به هم میریخت اما بعد از اینکه عاشق شد یه دنیا فرق کرد.شقایق نمیدونم تاحالا عاشق شدی یا نه ولی این یه حقیقته که وقتی ادم عاشق میشه همه چیز براش فرق میکنه و شخصیت ادم میتونه از این رو به اون رو بشه ادم وقتی عاشق میشه انگار که دنیا هم براش زیباتر میشه.نمیدونم سریال مرد بی گناه رو دیدی یا نه ولی اونجا هم دختره یه رئیس بد اخلاق و سرد و خشک و محکم و بی احساس بود که بعد از اینکه عاشق شد یه دفعه ای کلی فرق کرد بعد فراموشی گرفتنشو نمیگم ها همون قبل از فراموشی رو میگم.حتی وقتی با منشی اش هم بود اونقدر فرق کرده بود که منشی اش تعجب کرده بود و خود دختره هم بهش گفت چیه؟ خیلی فرق کردم نه؟ میخوای دلیلشو بدونی؟ واسه اینه که عاشق شدم.
اره ژائو یائو هم خیلی فرق کرد و بعد از اینکه کنار لی چن لن قرار گرفت بعد از اینکه شروع کرد به شناختن لی چن لن در واقع شناختن و پیدا کردن خودش رو هم شروع کرد و بعد از اینکه عاشق لی چن لن شد دوباره زیبایی های دنیارو دید دوباره مهر و محبت و دوستی رو باور کرد دوباره عشق رو باور کرد.شقایق به نظرم ادما وقتی عاشق میشن بزرگ میشن.ژائو یائو هم بزرگ شد. عاقل شد.صبور شد.اروم تر شد واز اون دختر20 ساله ی خام. بی تجربه. شر و شور . جسور.خودخواه و بی پروای اول داستان تبدیل شد به یه زن عاشق.عاقل.و صبور و فداکار که تو دهه ی سی سالگی زندگیشه و کلی تجربه کسب کرده.
![]() از طرفی ژائو یائو کلی سختی کشیده بود وکلی بالا وپایین تو زندگیش داشت و به قول معروف حسابی سرد وگرم روزگار رو چشیده بود.به اندازه ی کافی قدرت نمایی کرده بود به اندازه ی کافی به عنوان یه رهبر قدرتمند و شرور زندگی کرده بود.به اندازه ی کافی جنگیده بود وحالا دیگه خسته بود.خسته بود از این همه جنگ و اشوب و دست و پا زدن تو وادی قدرت.دلش میخواست یه زندگی اروم کنار کسی که عاشقشه داشته باشه و برای همیشه از این قضایا دور باشه.میخواست بقیه ی عمرش رو تو صلح و ارامش کنار همسرش بگذرونه و دیگه غصه ی هیچی رو نخوره .میخواست مثل دخترایی دیگه به مردی که کنارش بود تکیه کنه و بی خیال تمام مشکلات دنیا یه زندگی اروم داشته باشه.میدونین چیه الان ممکنه با خودتون بگین خب تو اینا رو از کجا فهمیدی ولی چینیا مثل کره ایا احساسات درونیشون رو تو قالب دیالوگ بیان نمیکنن بلکه با حرکاتشون و با نگاه هاشون این احساس رو به بیننده منتقل میکنن و اگه بخوان دیالوگی بگن فقط یه اشاره ی کوچیک میکنن و بقیه ی حرفاشونو توی حالاتشون نشون میدن که این واقعا یکی از نکات تحسین برانگیز برای منه و خدایی چینیا خیلی خوب از پسش بر میان.
![]() ژائو یائو درسته که اولاش خیلی شر و شور بود ولی خب مطمئنا هیچ کس شخصیتش تک وجهی نیست و قرار نبود که ژائو یائو هم برای همیشه فقط همون شخصیت تک وجهی رو حفظ کنه و به هر حال کم کم بالغ تر شد و به نظرم با این همه هنوزم یه شیطنتا و بامزگی هایی داشت ولی خب نه دیگه مثل قبل.حالا جالب اینه که من این شخصیت عاقلی رو که این اخرا به نمایش در اورده بود خیلی دوست داشتم اینکه وقتی نگاهش میکردم یه دختر بی تجربه ی خودخواه نمیدیدم بلکه یه زن عاشق و عاقل و فداکار میدیدم که همه جوره کنار همسرشه.از نظر من ژائو یائو بعد از عاشق شدنش نه تنها شخصیتش ضعیف نشد بلکه قوی تر و محکم تر و شجاع تر هم شد.از نظر من ژائو یائو تو نیمه ی دوم سریال شخصیتش کامل شد.مثلا وقتی که دید لی چن لن اون کارای وحشتناک ازش سر میزنه نه تنها عقب نکشید و رهاش نکرد بلکه با شجاعت تمام کنارش ایستاد و یک لحظه هم تنهاش نزاشت.موندن کنار شوهری مثل لی چن لن که اختیار کاراش دست خودش نیست و هر لحظه ممکنه ادمو بکشه اصلا کار ساده ای نیست و هر زنی از پسش بر نمیاد به نظرم و هر زنی جرئت موندن کنار همچین کسی رو نداره.کسی که هر لحظه ممکنه یه بلایی سرت بیاره حتی لحظه ای که توی اغوشش خوابت برده( و دقیقا این اتفاق سر قسمت 52 سریال افتاد).اما ژائو یائو با همه ی اینا حتی عاشقانه تر از قبل کنار همسرش موند و هیچ وقت حتی به فکر فرار و تنها گذاشتنش نیفتاد و تمام سعیشو کرد که به این درد و رنج همسرش پایان بده و از اون جهنمی که توش گیر افتاده بود نجاتش بده.
من خودم درسته که اون دختر متفاوت و جنگجو و مقتدر رو خیلی دوست دارم وبرام جالبه اما حقیقتش من این زن عاشق و عاقل و فداکار و صد البته قوی و محکم وبا تجربه رو خیلی بیشتر دوست داشتم و به نظرم تغییر شخصیت ژائو یائو خیلی جالب بود و از نظر من اصلا هم یهویی و یه دفعه ای نبود به دلیل تمام اون دلایل و حرفایی که بالاتر گفتم.
در اخر به نظرم از لحاظ شخصیت پردازی ژائو یاو کلی از همه ی زنایی که دیدم سر تره.میدونین چرا انقدر برام عزیزه این ژائو یائو؟ واسه اینکه اکثر زنای قوی که دیدم یا فقط به هوششون مینازیدن یا اینکه بیشتر شبیه مردا رفتار میکردن ولباس میپوشیدن وادم وقتی میدیدشون با خودش میگفت عین یه مرد قویه دختره اما ژائو یائو عین یه مرد قوی نبود ژائو یائو یه زن قوی بود یه زن واقعی و همه چی تموم وبه شدددت قدرتمند و رفتار وپوشش وهمه چیزش جوری بود که یه زن زیبا وبه شدت قدرتمندو تو ذهن ادم تداعی میکرد .یه زن عالی وهمه چی تموم که به وقت عاشقی اونقدر قشنگ احساساتشو بروز میده وعشق میورزه که ادم لذت میبره ازش .یه زنی که موقع مواجه با مشکلات صبور ه وبا مشکلاتش مواجه میشه و ازشون فرار نمیکنه وجا نمیزنه برعکس خیلی هم قابل اتکاست یه زن قابل اتکاست و به وقت قدرت نمایی یه جوری قدرت نمایی میکنه که جیگر ادم حال میاد.ژائو یائو به نظرم مظهر یه زن فوق العاده وقویه .زنا ی شمشیر به دست تو سریالای چینی کم نیستن ولی وقتی ادم بهشون نگاه میکنه به زنیت خودش افتخار نمیکنه وحس خوب زن بودنو به ادم القا نمیکنن اما چیزی که ژائو یائو رو واسه من خاصش میکنه اینه که به ادم نشون میده که میشه زن بود وقوی بود میشه لباس زنونه پوشید وقوی بود میشه ارایش وحتی مدل موی زنونه داشت وقوی بود میشه مثل یه زن عاشق بود وقوی بود میشه رفتار زنونه داشت وقوی بود.میشه یه زن بود و از هر مردی محکم تر وقدرتمندتر بود.اصلا واس همینه که ژائو یائو برام اوله وشینگ ار گماشتگان دومه چون شینگ ار تو نگاه اول مثل یه زنی به نظر میاد که اندازه ی یه مرد قویه اما ژائو یائو یه زن واقعی وقدرتمنده و کاری میکنه به زن بودن و دختر بودن خودتون افتخار کنین.
ولی تغییر شخصیت لی چن لن از اون مرد مقتدر و اروم به اون پسر به قول خودت گوگولی که از نظر من بیشتر شبیه یه مرد عاقل و بزرگ بود که عاشق همسرشه و بی نهایت براش احترام قائله و اون اروم بودناش کنار ژائو یائو به خاطر همون عشق و احترامی بود که براش قائله.
لی چن لن بعد از به دست اوردن ژائو یائو انگار که دیگه هیچی از دنیا نمیخواست و به همه چیز رسیده بود ودیگه دلیلی واسه جنگیدن و مبارزه کردن نمیدید.کنار ژائو یائو ارامش داشت و احساس خوشبختی میکرد و همین بی توقع بودن از دنیا و ارامش و احساس خوشبختی باعث میشد حس کنی یه پسر گوگولیه به قول خودت.البته این حس ارامش فقط در کنار ژائو یائو براش مقدور بود.
از طرفی هم به نظر من لی چن لن اروم و گوگولی نشده بود بلکه اشفته و به هم ریخته بود و میترسید و همه ی این حس ها با عث کم حرفی و سکوتش میشدن یا حتی باعث میشدن وقتایی که با ژائو یائوئه عکس العمل و محبت زیادی از خودش نشون بده که گاهی باعث میشد فکر کنین شده یه پسر بچه ی گوگولی اما اصلا اینطور نبود این کارا.این حرفا و این عکس ال عمل ها همش از روی ترس و اشفتگی بود ادما وقتی اشفته میشن یا میترسن همش سعی میکنن این اشفتگی رو به روی خودشون نیارن اما خواهی نخواهی این اشفتگی توی رفتارای ادم خودش رو نشون میده.ادما وقتی میترسن و اشفته ان سعی میکنن بیشتر از قبل به کسی که دوسش دارن نزدیک بشن و باهاش وقت بگذرونن و حتی بهش محبت کنن و بغلش کنن چون انگار که اون اغوش بهشون ارامش میده.لی چن لن اون اواخر روز به روز وضعیتش بد تر میشد و سخت تر میتونست خودشو کنترل کنه و همین قضیه باعث ترس و اشفتگیش شده بود اون میترسید که ژائو یائو رو از دست بده درست همونجوری که خودش تو یکی از دیالوگاش گفت.اون میترسید که به ژائو یائو و اطرافیانش صدمه بزنه و این قضیه روز به روز بیشتر به همش میریخت و افسرده ترش میکرد.ادم تو همچین مواقعی دنبال یه اغوش گرم میگرده که بتونه اونجا خستگیا و اشفتگاشو واسه چند لحظه هم که شده فراموش کنه.و به خاطر همین بود که اون اخرا لی چن لن بیشتر ژائو یائو رو بغل میکرد.بیشتر نگاهش میکرد.بیشتر باهاش وقت میگذروند.انگار که خودش میدونست وقت زیادی براش نمونده.
![]() به هر حال اینا برداشت شخصی من از سریال بودن و لازم دونستم که بگمشون ومیدونم هم که خیلی طولانی شد ولی خب اینا سوالاتیه که ممکنه تو ذهن خیلی از بچه ها نقش ببنده مخصوصا از نیمه ی دوم سریال به بعد پس منم از همین الان یه دفعه ای جواب همه ی اون سوالاتو دادم که اگه کسی همچین سوالاتی براش پیش اومد یا یه جاهایی نتونست خوب ارتباط بگیره با داستان و روند تغییر شخصیت ها بیاد و اینارو بخونه و امیدوارم که جوابتونو هم بگیرین و این توضیحات بتونه قانعتون بکنه و سوالای بی جواب و ابهامات توی ذهنتون رو بر طرف کنه.چون واقعا این سریال شخصیت پردازی پیچیده ای داشت و باید به تک تک حرکات و رفتار شخصیت ها کلی دقت میکردی تا جواب سوالاتتتو بگیری و ابهامات برطرف بشه و به نظرم اونقدر حرف واسه گفتن داشت این سریال که نمیشه با یه هفته یا دو سه هفته فکر کردن بهش به همه ی جوابا رسید و تمام ابهاماتو از بین برد و جنبه های مختلف شخصیتارو شناخت.بنابر این حق دارین اگه سوال یا ابهامی براتون پیش میاد
تعداد بازدید از این مطلب: 1956
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
|
درباره نقد کره بهترین سریال های کره ای
آرشیو مطالب مطالب پر بازدید |